128. 11:29
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:58
آفتاب زده و من که تمومِ شب بیدار بودم، تازه خوابم گرفته. آهنگِ passionfruit که ازش یه خاطرهٔ خیلی خاص دارم رو گذاشتم و سعی کردم بخوابم. ولی تو اوجِ بی خوابیای این روزام، بازم خوابم نمی بره و پرت می شم به چند سال پیش و همه چی مثلِ یه فیلم از تو ذهنم رد میشه تا برسم به این روزا. من بچگیام عاشقِ تابستو...
129. I knew we would crash at the speed that we're going ..
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:58
Anywhere, whenever Apart, but still together I know I'm not alone ... من باید می دونستم با تو بودن چه آسیبی بهم می زنه. باید می دونستم با برگشتنِ ورقِ زندگیت و اومدنت سمتِ من، چی در انتظارمه. باید می دونستم تو اون آدمِ آروم، موفق و مسلّطی که از بیرون به نظر میای نیستی و یه آتشفشانِ فعال درونت داری ک...
130. وقتی به قولِ ثمین تا چشم کار می کنه دلتنگیه ..
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:58
هزار بار نوشتم .. از چیزای مختلف .. از اینجا و اتفاقای ریز و درشت، از سرگرمیای مزخرفم، از دلتنگیای شبونه م، از بهراد، از خودم، تنهاییم، اوضاعِ جسمی و روحیِ افتضاحم، از عرفان، از همهٔ حسای ضد و نقیضم به آدمای مختلفِ زندگیم .. نوشتم و نوشتم و هر بار همه رو پاک کردم. هیچ کلمه ای نمی تونه حالِ این روزا ...
131. Bite that tattoo on your shoulder
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:58
اون تتوی کوچیکِ طرحدار و درهمِ اسمم که درست روی فرورفتگیِ شونهٔ راستم قبل از عید برام زدن . . . وقتی دیدیش خندیدی، بغلم کردی و آروم زیرِ گوشم گفتی "دلبری می کنی کوچولو؟" + کوچولو دلش تنگ شدهـ ! پی اس: فقط به مناسبتِ این روزِ خاص /
132. ?.. Thunder
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:58
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
133. ..You drag me down/ Don't let me down
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 3:58
با دلارام دراز کشیدیم رو تختم. من این طرف چشم دوختهم به سقف و اون اونطرف با موهاش بازی می کنه و هرازگاهی با گوشیش پیام میده. نمی دونم چند ساعته که هردومون اینجوری سکوت کردیم و به آهنگای فلشِ دلا که از وقتی اومده، زده به تی وی اتاقم گوش می دیم. ... وسطِ همهٔ آشفتگیای ذهنم و آهنگای انگلیسی ای که صداشو...
116. بذا بره ..
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 18:54
پیچید تو پارکینگ و بعدِ یه دور چرخیدن بالاخره یه جایِ پارک پیدا کرد. وایساد. ماشینو خاموش کرد. ساعت از ۲ گذشته بود. همه جا تاریک ظلمات بود و فقط نورِ پروژکتورِ بزرگی که کمی اونطرف تر برای روشناییِ پارکینگ کار گذاشته بودن، گوشهٔ صورتشو روشن کرده بود. برگشت طرفم. هنوز چشمایِ طوسیش برق می زدن. توش پر
117. به یادِ پنجِ صبح ..
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 18:54
فن روشن بود و هوایِ اتاق خنک شده بود. کتابِ دزیره دستم بود و داشتم به ژان باتیستِ دوستداشتنی فکر میکردم، به تنفرم از ناپلئون! و به بختی که با دزیره یار بود. به اینکه بعضی آدما انگار یه جایی تو زندگی نشون میدن که لیاقت بهتر از ایناشو دارن و به بهترینا هم می رسن. کتابو بستم و برگشتم سمتش. موهاشو فوت
118.
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 18:54
ولی اشکام ریختن شونه هاتو شُست خیلی چیزا گفتم که الان پشیمونم صورتم سفیده، مثِ گچِ خونه س! گفتی بچگونه ام !! + آهنگی که چند سال پیش وقتی پیش دانشگاهی بودم با بچه ها گوش می دادیم .. حالا این تیکه ش چقدر شبیهِ توئه ..!! تو، حرفات، کارات .. برچسبها: زِدبازیتاريخ چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۶سـاعت 23:39 ن
119. ندونستی قدرِ منو ؟
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 18:54
دیروز از باشگاه یکراست رفتم سمتِ خونه ش. همین که پیچیدم تو خیابون "س"، ماشینشو دیدم که از روبروم اومد و بدونِ هیچ توقفی، با سرعت رد شد و رفت. تو یه خیابونِ فرعی انقدری سرعت داشت که فقط یک لحظهٔ کوتاه بتونم ببینم یه دختر پشتِ فرمونه. مطمئنم ماشینِ خودش بود. اشتباه نمی کنم. خودشم توش نبود چون اگه بود
120. بگو یادته ..
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 18:54
دیشب ساعتِ ۱۱ و خورده ای، زنگ زدم بهش! بعد از اینکه کلی بوق خورد، همین که گوشیو برداشت، همونطور که گریه می کردم داد زدم: ماشینتو کوبیدم تو دیواااار .. حالا بیا ببرش !! +آره عمداً کوبوندم. ولی نه دیوونه ام، نه آزار دارم. فقط بزرگترین مشکلِ من اینه که نمی تونم حرفِ دلمو بزنم. نمی تونم مثلِ آدم حرفا
121. نه دیگه نه !
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 18:54
بعد از چهار روز نشستن جلویِ دریا و خیره شدن به افقش و گوش دادن به صدای موجاش و فکر و فکر و فکر .. حالا احساس می کنم درایِ بیشتری باز شده به روم. خواستم چند روز تنها باشم. تنهایِ تنها! با یه سکوتِ بی انتها .. و الان که برگشتم خونه و دوباره گوشهٔ اتاقم، خودمو رو تخت جمع کردم و از پشتِ اشکام، یه چشمم
122. دلم تنگ شده که ببینمت از پنج سانتی ..
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 18:54
رو تخت دراز کشیده م و پاهامو تکیه داده م به دیوار. جزوهٔ دارویی رو صورتم فرود اومده و چشمامو بسته م. پنجره بازه تا شاید هوایِ تازه حالمو یه کم بهتر کنه. احساس می کنم تویِ سرم، از شقیقهٔ راست به چپ یه میلهٔ فلزی رد کردن که دردش داره از چشمام بیرون می زنه. از بی خوابی، از گریه و از دودِ سیگارایی که نک
123. هنوزم صدا سرفه هات هست توو ریه م ..
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 18:54
سرِ تقاطعِ خیابون کوهیار و فیاضی نشستهم تو ماشین. این بار دیگه بارون نمیاد. آسمون صافه. بگردی ستاره هم داره. تنهام؛ برعکسِ همیشه! نزدیکایِ تابستونه، ولی من سردمه. شیشه رو میدم پایین و دستمو می برم بیرون. چشمام بسته س. چند دقیقه بعد یه ماشین وایمیسه کنارم و صدام می کنه. نمی دونم کیه ولی می دونم چیک
124.
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 18:54
یه پستی دیدم که نوشته بود: اونجایی که به خاطرِ علاقه ت، بهش اجازه میدی از خط قرمزات عبور کنه دقیقاً همونجا داری اشتباهِ بزرگی می کنی ! فکر کردم دیدم اگه اینجوریه پس من اشتباه کردم پشتِ اشتباه .. شاید از اول ... مامان میگه این قرصا چیه میخوری؟ حرف نمی زنم. فقط میشینم کنارش و دستامو دورِ بازوش ح
125. حتی خورشید نمیده این حسو به رمین ..
-
تاریخ: 1396/4/8 ساعت: 18:54
طولانیه. دوست نداشتین نخونین چون اصلاً حالش خوب نیست این نوشته و این روزایِ من .. با بچه ها قرار گذاشته بودیم بعد از آخرین امتحان، شام بریم بیرون. قرار همون رستورانِ همیشگی بود ولی چون سروی میخواست سفارششو از گالری بگیره، گفت بریم پالادیوم. هم خرید می کنیم، هم هدیهٔ هومنُ تحویل میگیره، هم می ریم